تبليغاتX
با هم به پیش


با هم به پیش

برای سرزمینم (تولد وبلاگ: 19 مهر 1389 )

يادم باشد ...



یادم باشد که: او که زیر سایه دیگری راه می‌رود، خودش سایه‌ای ندارد.

یادم باشد که: هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.

یادم باشد که: زخم نیست آنچه درد می‌آورد، عفونت است.
یادم باشد که: در حرکت همیشه افق‌های تازه هست.
یادم باشد که: دست به کاری نزنم که نتوانم آن را برای دیگران تعریف کنم.
یادم باشد که: آنها که دوستشان می‌دارم می‌توانند دوستم نداشته باشند.
یادم باشد که: فرار؛ راه به دخمه‌ای می‌برد برای پنهان شدن نه آزادی.
یادم باشد که: باورهایم شاید دروغ باشند.
یادم باشد که: لبخندم را توى آیینه جا نگذارم.
یادم باشد که: آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته‌اند و او را راه می‌برند.
یادم باشد که: لزومی ندارد همان قدر که تو برای من عزیزی، من هم برایت عزیز باشم.
یادم باشد که: محبتی که به دیگری می‌کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد.
یادم باشد که: اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید.
یادم باشد که: دلخوشی‌ها هیچکدام ماندگار نیستند.
یادم باشد که: تا وقتی اوضاع بدتر نشده! یعنی همه چیز رو به راه است.
یادم باشد که: هوشیاری یعنی زیستن با لحظه‌ها.
یادم باشد که: آرامش جایی فراتر از ما نیست.
یادم باشد که: من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم.
یادم باشد که: برای پاسخ دادن به احمق، باید احمق بود!
یادم باشد که: در خسته‌ترین ثانیه‌های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!
یادم باشد که: لازم است گاهی با خودم رو راست‌تر از این باشم که هستم.
یادم باشد که: سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته‌اند، هر کسی سهم خودش را می‌آفریند.
یادم باشد که: آن هنگام که از دست دادن عادت می‌شود، بدست آوردن هم دیگر آرزو نیست.
یادم باشد که: پیشترها چیزهایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند.
یادم باشد که: آنچه امروز برایم مهم است، فردا نخواهد بود.
یادم باشد که: نیازمند کمک‌اند آنها که منتظر کمکشان نشسته‌ایم.
یادم باشد که: هرگر به تمامی ناامید نمی‌شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.
یادم باشد که: غیر قابل تحمل وجود ندارد.
یادم باشد که: گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد.
یادم باشد که: خوبی آنچه که ندارم این است که نگران از دست دادن‌اش نخواهم بود.
یادم باشد که: وظیفه من این است؛ حمل باری که خودم هستم تا آخر راه.
یادم باشد که: در هر یقینی می‌توان شک کرد و این تکاپوی خرد است.
یادم باشد که: همیشه چند قدم آخر است که سخت‌ترین قسمت راه است.
یادم باشد که: امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست.
یادم باشد که: به جستجوى راه باشم، نه همراه.

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 0:23 AM توسط مایکل| |

 

نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 0:43 AM توسط مایکل| |

فراخوان مقاله

نخستين همايش بين المللي گردشگري ادبي

 


 

بدون هيچ توضيح اضافي دعوتتون ميكنم اطلاعات اين همايش بسيار خوب و جالب رو در "ادامه ي مطلب" بخونين ...

اميدوارم تعداد زيادي از شما دوستان شركت كنيد.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین1391ساعت 2:13 AM توسط مایکل| |

ركوردهاي ايران در كتاب گينس

 


حتما همتون ميدونين كتاب گينس چيه.شايد خيليهاتون مثل من آخرين تغييرات و ثبت شده ها در اين كتاب رو تعقيب ميكنيد.

چند وقت پيش به مطلبي خوردم كه برام خيلي جالب بود.ركوردهاي مربوط به ايران كه در كتاب گينس ثبت شده.بعضيهاشون شديدا افتخارآميز و بعضيهاشون جاي تاسف فراوان داره.

ميخوام شمام از اين ركوردها و آمارهاي منحصر به فرد ميهنمون اطلاع داشته باشين و اگه نظر خاصي داشتين بنويسين.فقط خواهش ميكنم فضا رو سياسي نكنيد تا بشه در فضاي همفكري دوستانه صحبت كرد.

لطفا ادامه ي مطلب ...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 0:44 AM توسط مایکل| |

آن سوی عشق ...


تقدیم به همسر عزیزم ، که امروز روز تولدشه ...


تا خیال سبزت ای "رویا" مرا دربر گرفت

دل هم از نو زندگی یا عشق را ازسر گرفت

گر نبودی قصه ی عشق و صفا معنا نداشت

شوق سودای تو عالم را همه یکسر گرفت

بال پروازم که پایش را خیالت بسته بود

در هوای آبی ات یکبار دیگر پر گرفت

چشمهایم را خیالت برد تا آن سوی عشق

شهر خوابم را خیالی سبز سرتاسر گرفت

زآتش سوزان "باید" های عالم سوختم

از تو "شاید" های هستی معنی "باور" گرفت

از تو لبریزم ، پر از حس بهار و سبزه ام

بی تو بارانم که جا در ابر خاکستر گرفت


تولدت مبارک رویای مهربانم ...


نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391ساعت 1:46 AM توسط مایکل| |

سال نو مبارک دوستان عزیزم ...

 

                   گشت گرداگرد مهر تابناک ، ایران زمین

                 روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین

                ای تو یزدان ، ای تو گرداننده مهر و سپهر

                 برترینش کن برایم این زمان و این زمین
 
 
لحظه ی سال تحویل منو از دعاهای خیرتون محروم نکنین.
نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 11:54 PM توسط مایکل| |

سفرنامه ی خوزستان (قسمت پایانی) ...

به پایان آمد این دفتر ...


میدونم خیلی فاصله افتاد بین این پست با پستهای قبلی.آخر سال هم تو اداره و هم تو آموزشگاه کلی گرفتار بودم.کارای خونه هم که دیگه هیچ !

این پست رو میخوام به افتخار اونایی بنویسم که تمام زحمت ها رو میکشن ولی نه ادعایی دارن و نه زیاد به چشم میان.

اولین بار همون سال 88 که تبریز میزبان جشن راهنمایان بود در جریان این سلسله جشن ها قرار گرفتم.یکی از راهنمایان تور زنگ زد و خواست برم دفتر آقای حکیمی و همونجا بود که ...

(لطفا ادامه ی مطلب ...)


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390ساعت 11:42 PM توسط مایکل| |

سفرنامه ی خوزستان (قسمت چهارم) ...

سه شنبه دوم اسفند ...

بیدارباش امروزمون 5 صبح بود.تا حاضر بشیم و از اندیمشک بریم اهواز و حاضر بشیم برای جشن کلی زمان لازم بود.

بچه ها مثل همیشه سر وقت بیدار شدن و راهنماهامون از بابت ما خیالشون راحت بود.داشتیم سوژه های صبح دیروز رو آماده میکردیم که خانم چشمه پور و همسفران رسیدن جلوی هتل.باید تمام وسایلمون رو هم برمیداشتیم چون این دفعه از اهواز سوار قطار میشدیم.زود میخواستم وسایلم رو بذارم و یه چرتی بزنم تا اهواز (خیال خام من !!!).به وروجکهای گروه هم هشدار دام تا اونجا شلوغی نکنن تا بچه ها یه کمی بخوابن.

"ادامه ی مطلب" ...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390ساعت 1:17 AM توسط مایکل| |

سفرنامه ی خوزستان (قسمت سوم) ...

دوشنبه اول اسفند ...

طبق معمول اعضای گروه موظف بودن سر وقت بیدار بشن و راس ساعت ۷ سر میز صبحانه باشن.با همه ی خوش اخلاقیم تو کارم خیلی جدیم ٬ مخصوصا اگه بحث زمان و قرار باشه.بجز ۲ نفر از دوستان همه سر وقت اومدن.یکیشون تقصیر کمی داشت و میدونستم اتفاقیه ولی دومی رو بخاطر این اشتباهش (البته اولین بارش هم نبود) شدید توپیدم و رک بهش گفتم اگه سال بعد زنده باشم و گروه رو من انتخاب کنم دیگه نمیارمت ...

خانم سلیمی پور و خانم چشمه پور لذت میبردن از نظم و وقت شناسیمون ٬ غافل از اینکه کلی اعصابم خورد میشد تا این وروجک ها رو جمع و جور کنم.هرکسی هم ما رو میدید یه لبخند ملیحی تحویل میداد که چه دوستای خوبی دوروبرته !!!

"ادامه ی مطلب" ...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1390ساعت 1:39 AM توسط مایکل| |


سفرنامه ی خوزستان (قسمت دوم)

یکشنبه ۳۰ بهمن ...

 کجا بودیم ؟! آهان رسیدیم هتل و بعد از گذاشتن وسایلمون تو یه اتاق از اتاقهای هتل رفتیم صبحونه بخوریم.آخ که چقدر دوس دارم این قسمت روز رو ! اصولا صبحانه برام یه قسمت بدون اغماض هست تو برنامه ی روزانه.وای خدای من ! تارسیدیم سر میز کسی رو دیدم که کلا اشتهام کور شد ! همونی که از در میندازی بیرون از پنجره میاد تو ! اشتهام حسابی کور شد و بیشتر از 4تا نون نتونستم بخورم ! چرا میخندین ؟! اگه صبحانه خوردن منو ببینین دیگه نمیخندین.درست میگم فرشاد خان ؟!

(یه توضیح ضروری بدم که کلی عکس گذاشته بودم از برنامه های این روز ولی نمیدونم چطور شد که همش پاک شد ! نه که زیاد به نت و وبلاگ تسلط ندارم ُ دیگه همینجوری مینویسم و لطف کنید عکسها رو از سایر سایتها ببینید.)

 

لطفا "ادامه ی مطلب" ...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 2:28 AM توسط مایکل| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 آپلود عکس - شبکه اجتماعی فیس نما - مجله شب فارسی - سایت عکس باران